﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>من و تو</title>
    <description>khonamo0on's description</description>
    <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ما</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 11:53:42 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>همه چی آرومه!!!!!!!!!!!!!!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;خیلی وقته نیومدم و ننوشتم از بس در گیر بارداری و غیره بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوران بارداریم دوران خوبی بود همه چی راحت و آروم فقط استراحت&amp;nbsp;مطلق بودم وگرنه هیچ کدوم از علایم دیگه یه خانوم حامله رو نداشتم حتی شکمم تازه تو ماه ۷ کم کم خودشو رو نشون میداد و روز آخر تازه شده بودم مثل یه خانوم&amp;nbsp;۷ ماهه.تنها چیزی که تو بارداریم خیلی مشهود بود ویار های شدیدی بود که مدام انواع و اقسام هوس های غذها و میوه های موجود و غیر&amp;nbsp; موجود سراغم میومد و در صورت نبود گریم میگرفت .تو فروردین نینی ناز ما به دنیا اومد خدا بهمون یه پسر تپل و ناز داد که همیشه شاکر این لطف خدا هستم که همش خواست اون بود و بس .ما هم رو خواست خدا حرف نزدیم و هدیه اش رو صحیح و سلامت نگه داشتیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اونم همش نگهداری از این هدیه آسمونیه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/80</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/9449366/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-9449366</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 11:53:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه تازه وارد!!!!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی وقت بود نبودم و از همه جا بی خبر بودم .ببخشیدقرار بود عکس برازم دیگه رفتم حاجی حاجی مکه .درگیر درس وکنکور بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خبر اول اینکه دانشگاه غیر انتقاعی قبول شدم و قراره برم انتقالی بگیرم!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خبر دوم اینکه الان یه مهمون کوچولو دارم.از اونجا که رو خواست خدا نمیشه حرف زد.در کمال ناباوری و با همه ی راه های جلوگیری خدا یه نینی تو دل من گذاشت که خیلی واسمون عزیزه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا شکرت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/79</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/8010505/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-8010505</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Sep 2011 15:20:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عروسی....</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif" border="0" alt="" width="63" height="31" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی وقت شده که ننوشتم .یکم مشغول بودم ولی خیلی دوست داشتم بیام و از روز عروسیم بنویسم.روزی که بهترین روز زندگیم شد .وقتی یادش مییوفتم کلی ذوق میکنم و خوشحالم که&amp;nbsp; عروسی که همه میگیرن ما نگرفتیم .میدونم اونوقت هر وقت یادم می افتاد خونم به جوش می یومد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک ماه و ۵ روز پیش یعنی ١ آذر من صبح بلند شدم و با همسری رفتیم در خونه ی مامان اینا و همسری رفت خونه ی خودمون دوباره و من با مامانم و خواهرم رفتیم سمت ارایشگاه .از اونجایی که خیلی حساسم ٢تا قرص ارامبخش خورده بودم تا به هیچ وجه اون روز رو خراب نکنم .تو آرایشگاه دومین عروس من بودم و رفتم زیر دست آرایشگرم نشستم و با کلی تاکید گفتم که آرایشم ملایم باشه .وقتی آرایشم تموم شد از خودم خوشم اومد ولی نمیدونم چرا به چشمم آرایشم یکم غلیظ بود .بعد رفتم واسه شنیون و تاجی که مزونم بهم داده بود رو به زور مجبورشون کردم بزارن.ولی اخمام یکم تو هم بود شاید چون دلم خیلی لایت میخواست .ولی وقتی از اتاق اومدم بیرون همه هی نگاه میکردن و می پرسیدن ارایشگرت کی بوده و رفته رفته یخم آب شد.نوبت پوشیدن لباسم شد که اونجا بهم کمک دادن و بعدم سرویسم رو انداختم .بعدم نوبت ناخنم شد و گفتم فرنچ ساده میخوام .بعدش بهم پودر زدن و بدنم و صورتم رو یک دست کردن .خلاصه نشسته بودم و با یه عروس دیگه داشتم صحبت میکردم و منتظر اقای داماد بودم که چرا دیر کرده و تو دلم میگفتم امان از این فیلمبردار ها.لحظه ای که انتظارش رو نداشتم و تو حال خودم بودم یه هو اسمم رو صدا کردن و گفتن داماد اومده حول شده بودم تند تند کتم رو پوشیدم و شنلم رو هم چون آرایشگاه گفته بود الزامیه تنم کردم و سوار اسانسور شدم و رفتم پایین در اسانسور که باز شد تنها چیزی که میدیدم همسری بود و بس.&lt;img onmousedown="function onmousedown() { showAddress(this.src) }" src="http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove.gif" border="0" alt="In Love" width="39" height="26" /&gt;یه دسته گل رز سفید دستش یه دونه تو کتش و یه لبخند بزرگ رو لباش و اون موهای تیغ تیغی.کلی بانمک شده بود و خوشحال بودم که رفته آرایشگاه . بعد فیلمبردار رو دیدم و سلام کردم .فیلمبردارم میخواست شنل و بردارم که گفتم آرایشگاه نمیزاره وقتی اومدیم بیرون سوار ماشین شدم و همسرم هم پر ذوق و بهم گفت خشگل بودی و خشگل تر شدی و من اینجا خیالم راحت شد که همسری آرایشم رو پسندیده.یه هو دیدیم یه خانوم با بچه اش اومد دم ماشین ما و کلی بهمون تبریک گفت و گفت پسرم خیلی دوست داشت ببینتتون .بعدم بهمون خوراکی تعارف کرد. بعد راه افتادیم به سمت باغ .تا رسیدن به باغ تو مسیر اینقدر همه بهمون تبریک گفتن که حد نداشت .خود همسری تعجب کرده بود .هر جا پشت چراغ قرمز بودیم یکی بهمون تبریک میگفت .تو اتوبان پلیس ها تبریک میگفتن .یه جا واستادیم تا فیلمبردارمون بهمون برسه دم دبیرستان دخترونه بود اونجا هم همینطور بود .خیلی جالب بود این همه انرژی از آدما.خواهرم و مامانم هم تو یه ماشین دیگه دنبال ما بودن .حتی خواهرم میگفت من خودم تا&amp;nbsp;حالا اینطوری ندیده بودم به عروس دوماد توجه بشه.که این رو من لطف خدا میدونم که میخواست دل ما شاد باشه .بعد رفتیم باغ و فیلم و عکس و ژست و کلی خنده از دست همسری که تا فیلمبردار و عکاس و بقیه سرگرم میشدن میپرید من رو بوس میکرد که یه هو فیلمبردار میگفت آقای دوماد شیطونی نکن.بعد رفتیم سمت آتلیه و بابا و داداشم هم اومدن و با اون ها هم عکس گرفتیم و&amp;nbsp; اون ها رفتن&amp;nbsp; .ماشین رو هم که اجاره کرده بودیم گلاش رو برداشتیم و دادیم آقای راننده رفت .من و مامان و همسری موندیم .تا ساعت ٩و نیم عکسای آتلیه رو گرفتیم و کلی با عکاس و بقیه اعضا خندیدیم .همش میگفتن چه عروس دوماد خوش اخلاقی .میگفتن چقدر خوبه عروسی ندارید و با خیال راحت میشه عکس گرفت.خلاصه که دیگه من داشتم از کمر درد میمردم و قرار شد که دیگه عکس نگیریم و با مامان و همسری راه افتادیم به سوی خونه که سر راهمون ارشاد هم بود و من بی حجاب کتم هم جلوش یکم باز بود ولی اصلا گیر نداد .خلاصه اومدیم خونه خودمون و مامان یکم نشست و من لباسم رو عوض کردم و مامانم هم رفت خونه خودشون .البته یه کوچه فاصله داریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا شبش هم مامان اینا رو دعوت کردم خونمون و دور هم بودیم و شام خوردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اینطوری زندگی دونفرمون شروع شد&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif" border="0" alt="" width="94" height="48" /&gt;.هروقت هم عکس ها رو میبینم بیشتر از اینکه عروسی نگرفتم خوشحال میشم .چون هیچ کس اون روز روی اعصاب من نتونست بره .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکسای خونه دونفرمونم توی یه فرصت خوب میزارم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/6017205/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-6017205</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Dec 2010 14:12:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی مییای صدای پات از همه ی دنیا مییاد......</title>
      <description>&lt;p&gt;بعد یک ماه و نیم بالاخره همسری مییاد و این یعنی نهایت خوبی و خوشحالی.یاد شعر هایده میکنم که میگفت :وقتی مییای صدای پات از همه ی دنیا مییاد.چقدر این شعر رو دوست دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خریدا اکثرا انجام شده و بقیه هم همسری بیاد انجام میشه . دو هفته و نیم دیگه میریم سر خونه زندگیمون و زندگی دونفره رو شروع میکنم .کلی احساسای خوشحالی دارم و کلی دلهره از بزرگتر شدن.کمی هم جدا شدن از دوران دختریم سخته.ولی همه و همه اش پر از حسای خوبه دوتا شدنه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حضور خدا رو همه جا حس میکنم .تو کوچیک ترین جاها کنارمونه و این از همه چیز بیشتر ارزش داره و همیشه به من این رو یاد آوری میکنه که اگه همه ی دنیا دشمن تو باشن وخیر تو رو نخوان ،ولی اگه خدا خیر وخوبی تو رو بخواد ،برات خیر و خوبی پیش میاد.با اینکه خانواده همسری هیچ جا نیستن ولی حضور خدا واسم کافیه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ .ن :خدایا ممنونم که من و همسری رو میبینی و بهترین ها رو برامون میخوای.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/77</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/5788898/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-5788898</guid>
      <pubDate>Sun, 07 Nov 2010 17:26:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گاهی دلم برای خودم تنگ میشود!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;آشفتگی های زندگیم فقط من رو میبره به روزای بی دغدغه ام .به روزایی که خودم بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این وابستگی ها از این اهمیت دادن ها خسته شدم.از این حس تنها بودن و بی تکیه گاه بودن خسته شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم واسه خودم تنگ شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میخوام یه مدت واسه خودم باشم .بدون تو .مثل تو که بدون منی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم واسه اون دختر ١٩ ساله که به هیچی فکر نمیکرد و تنها نبود تنگ شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/76</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/5719302/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-5719302</guid>
      <pubDate>Fri, 22 Oct 2010 20:59:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همه چی و کمی تنهایی....</title>
      <description>&lt;p&gt;قبولی دانشگاه خبر خوبی بود که هفته پیش واسم اتفاق افتاد و قسمت ناراحت کنندش این بود که با وضعی که من و&amp;nbsp;همسری داریم رفتن من ممکن نبود هزینه اش خیلی زیاد بود .ولی خیلی خوشحالم که تهران قبول شدم و این واسم انگیزه شد که واسه سراسری بخونم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارای خونمون رو انجام میدم و دیگه آخراشه .فقط خریدای همسری مونده.لوستر و تلویزیون و جاکفشی و میز تلویزیون&amp;nbsp;. کت شلوارم که ما باید واسش بخریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درک نکردنای همسری خیلی داره خسته ام میکنه .ناراحتی هام رو همه رو بهونه میبینه .انگار براش وجود ندارم .این چند وقت دارم تنها زندگی کردن رو تمرین میکنم .سخت ترین کار ها رو هم دارم سعی میکنم خودم انجام بدم و تکیه گاهم فقط خودم باشم.تمام دکور اتاق خوابمون رو یه تنه جا به جا کردم تا ببینم بهترین دکور واسش کدومه .دیگه اونم با خانوادش میبینم .گاهی میگم شاید دست اونم با اوناس. موقع دعوا هرچی خوبی و محبت کردم رو نادیده میگیره.گذشت کردن روفقط از من انتظار داره .از این همه گذشت خسته شدم.پس کی من&amp;nbsp; رو بفهمه؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن:بهم گفتی مزاحمت نشم....من مزاحمم؟؟؟این همه تو بدترین وضعیت بهت اهمیت دادم نگفتم مزاحمی.حالا من مزاحمم؟؟؟چون میخوام بگم از رفتارات ناراحتم ؟؟؟از برخوردات از بی توجهی هات ناراحتم؟؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/75</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/5688589/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-5688589</guid>
      <pubDate>Fri, 15 Oct 2010 08:40:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داریم میریم!!!!! هوراااا!!</title>
      <description>&lt;p&gt;همه چی یه هویی شد .خونه نزدیک مامان اینا گیر آوردیم .دنبال خریدا و کارامم .آقایی هم نیست .همه رو خودم و مامانم انجام میدیم هرچند که خیلی احساس تنهایی میکنم .با خودم میگم پ همسرم کجاست .خیلی دویت داشتم با هم ذوق کنیم باهم راجع به مسایلمون نظر بدیم .تا ۵ مهر همسری نمییاد!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی سخته .یخچال و لباس شویی رو خریدیم دنبال مبل و میز ناهار خوری و تختیم.کلی کار داریم و وقت کم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن:کاش بودی&amp;nbsp; آقایی.دلم واست تنگ شده.تو این ٢سال به عنوان تازه عروس خیلی از روزا و لحظه ها که باید میبودی و بهترین روزای من و تو میشد نبودی.خیلی روزای زندگیمون هست که واسه بقیه ی عروس دوماد ها خاطره شده و واسه ما وجود نداره.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/72</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/5542875/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-5542875</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Sep 2010 15:53:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.....!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;گفتم یه جا خسته میشم .نگفتم؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم یه جا میبرم.نگفتم؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم تو بفهم!!!نگفتم؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خسته شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بریدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفهمیدی من رو عزیزم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتش شده که دیگه بی خیال همه چی شم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین!!!١&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/5477278/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-5477278</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Aug 2010 09:57:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دنبال خونه....</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://khonamo0on.persianblog.ir/post/70/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/5463689/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-5463689</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 20:30:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چی بگم...</title>
      <description>&lt;p&gt;واقعا حس همین جمله&amp;nbsp; ی بالا رو دارم .حسی ندارم .انگار بی انگیزه شدم.زیاد جلوی آقایی بروز نمیدم.میگه همه تلاشم رو دارم میکنم تا آذر بریم .وقتی تو ذهنم یه حساب دو دوتا&amp;nbsp; چهارتا میکنم میبینم همه چی محاله .یه بغض مییاد زیر گلوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نصف نوشته هام پرید دیگه حال ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٣ هفته اس آقایی زاهدانه...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khonamo0on.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>ما</author>
      <comments>http://khonamo0on.persianblog.ir/comments/13175/5390645/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13175.post-5390645</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Aug 2010 13:09:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
