من و تو

سلام

خیلی وقت شده که ننوشتم .یکم مشغول بودم ولی خیلی دوست داشتم بیام و از روز عروسیم بنویسم.روزی که بهترین روز زندگیم شد .وقتی یادش مییوفتم کلی ذوق میکنم و خوشحالم که  عروسی که همه میگیرن ما نگرفتیم .میدونم اونوقت هر وقت یادم می افتاد خونم به جوش می یومد.

یک ماه و ۵ روز پیش یعنی ١ آذر من صبح بلند شدم و با همسری رفتیم در خونه ی مامان اینا و همسری رفت خونه ی خودمون دوباره و من با مامانم و خواهرم رفتیم سمت ارایشگاه .از اونجایی که خیلی حساسم ٢تا قرص ارامبخش خورده بودم تا به هیچ وجه اون روز رو خراب نکنم .تو آرایشگاه دومین عروس من بودم و رفتم زیر دست آرایشگرم نشستم و با کلی تاکید گفتم که آرایشم ملایم باشه .وقتی آرایشم تموم شد از خودم خوشم اومد ولی نمیدونم چرا به چشمم آرایشم یکم غلیظ بود .بعد رفتم واسه شنیون و تاجی که مزونم بهم داده بود رو به زور مجبورشون کردم بزارن.ولی اخمام یکم تو هم بود شاید چون دلم خیلی لایت میخواست .ولی وقتی از اتاق اومدم بیرون همه هی نگاه میکردن و می پرسیدن ارایشگرت کی بوده و رفته رفته یخم آب شد.نوبت پوشیدن لباسم شد که اونجا بهم کمک دادن و بعدم سرویسم رو انداختم .بعدم نوبت ناخنم شد و گفتم فرنچ ساده میخوام .بعدش بهم پودر زدن و بدنم و صورتم رو یک دست کردن .خلاصه نشسته بودم و با یه عروس دیگه داشتم صحبت میکردم و منتظر اقای داماد بودم که چرا دیر کرده و تو دلم میگفتم امان از این فیلمبردار ها.لحظه ای که انتظارش رو نداشتم و تو حال خودم بودم یه هو اسمم رو صدا کردن و گفتن داماد اومده حول شده بودم تند تند کتم رو پوشیدم و شنلم رو هم چون آرایشگاه گفته بود الزامیه تنم کردم و سوار اسانسور شدم و رفتم پایین در اسانسور که باز شد تنها چیزی که میدیدم همسری بود و بس.In Loveیه دسته گل رز سفید دستش یه دونه تو کتش و یه لبخند بزرگ رو لباش و اون موهای تیغ تیغی.کلی بانمک شده بود و خوشحال بودم که رفته آرایشگاه . بعد فیلمبردار رو دیدم و سلام کردم .فیلمبردارم میخواست شنل و بردارم که گفتم آرایشگاه نمیزاره وقتی اومدیم بیرون سوار ماشین شدم و همسرم هم پر ذوق و بهم گفت خشگل بودی و خشگل تر شدی و من اینجا خیالم راحت شد که همسری آرایشم رو پسندیده.یه هو دیدیم یه خانوم با بچه اش اومد دم ماشین ما و کلی بهمون تبریک گفت و گفت پسرم خیلی دوست داشت ببینتتون .بعدم بهمون خوراکی تعارف کرد. بعد راه افتادیم به سمت باغ .تا رسیدن به باغ تو مسیر اینقدر همه بهمون تبریک گفتن که حد نداشت .خود همسری تعجب کرده بود .هر جا پشت چراغ قرمز بودیم یکی بهمون تبریک میگفت .تو اتوبان پلیس ها تبریک میگفتن .یه جا واستادیم تا فیلمبردارمون بهمون برسه دم دبیرستان دخترونه بود اونجا هم همینطور بود .خیلی جالب بود این همه انرژی از آدما.خواهرم و مامانم هم تو یه ماشین دیگه دنبال ما بودن .حتی خواهرم میگفت من خودم تا حالا اینطوری ندیده بودم به عروس دوماد توجه بشه.که این رو من لطف خدا میدونم که میخواست دل ما شاد باشه .بعد رفتیم باغ و فیلم و عکس و ژست و کلی خنده از دست همسری که تا فیلمبردار و عکاس و بقیه سرگرم میشدن میپرید من رو بوس میکرد که یه هو فیلمبردار میگفت آقای دوماد شیطونی نکن.بعد رفتیم سمت آتلیه و بابا و داداشم هم اومدن و با اون ها هم عکس گرفتیم و  اون ها رفتن  .ماشین رو هم که اجاره کرده بودیم گلاش رو برداشتیم و دادیم آقای راننده رفت .من و مامان و همسری موندیم .تا ساعت ٩و نیم عکسای آتلیه رو گرفتیم و کلی با عکاس و بقیه اعضا خندیدیم .همش میگفتن چه عروس دوماد خوش اخلاقی .میگفتن چقدر خوبه عروسی ندارید و با خیال راحت میشه عکس گرفت.خلاصه که دیگه من داشتم از کمر درد میمردم و قرار شد که دیگه عکس نگیریم و با مامان و همسری راه افتادیم به سوی خونه که سر راهمون ارشاد هم بود و من بی حجاب کتم هم جلوش یکم باز بود ولی اصلا گیر نداد .خلاصه اومدیم خونه خودمون و مامان یکم نشست و من لباسم رو عوض کردم و مامانم هم رفت خونه خودشون .البته یه کوچه فاصله داریم.

فردا شبش هم مامان اینا رو دعوت کردم خونمون و دور هم بودیم و شام خوردیم.

و اینطوری زندگی دونفرمون شروع شد.هروقت هم عکس ها رو میبینم بیشتر از اینکه عروسی نگرفتم خوشحال میشم .چون هیچ کس اون روز روی اعصاب من نتونست بره .

عکسای خونه دونفرمونم توی یه فرصت خوب میزارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط ما نظرات () |


Design By : Night Skin